
ساعت شش بعد از ظهر بود ، از صبح مثل الاغ تو گل گیر کرده بودم و فقط میخواستم
برسم خونه . حوصله ترافیک رو نداشتم .سوار تاکسی شدم . وقتی تو تاکسی نشستم بعد از
چند لحظه یادم رفته بود که به راننده چه مسیری رو گفتم . تا اینکه به میدون ازادی
رسیدیم . پنجاه تومن بهش دادم و پیاده شدم . این میدان ازادی هم واقعا ازاده ها . زیر اون سمبل ازادی مواد فروش ها ، قرص
فروش ها و ... کش های دختران فراری و فاحشه ها واقعا ازاد تجارت میکنند . زمان
انتخابات بود . نمیدونم قرار بود کی یا چی انتخاب بشه . اما برگ های تبلیغاتی کاندیدا
ها زمین رو شطرنجی کرده بود . تو یاد همون روز صبح بودم . به مامور شهرداری پیشنهاد
کرده بودم اعتصاب کنید تا تهران رو تو طول این شش شب لجن برداره . این بهترین زمان
ممکن برای رسیدن به خواسته های شماست . چه خنده تلخی کرده بود که من هنوزم که هنوزه
نمیدونم منظورش از اون خنده چی بود اما وقتی جاروش رو برداشت فهمیدم این کار برای
اونها اونم تو این موقعیت تهران غیر ممکنه .جوان هایی کنار پیاده رو ایستاده بودن
و برگ های کاندیدا ها رو به دست مردم میدادند . (حالا یادم اومد انتخابات ریاست
جمهوری بود ) قیافه کاندیدا ها رو خوب یادم
اومد . یکی از اونها تو همه عکس هاش؟ داشت میخندید .
هیچ وقت کسی تو خیابون نظر منو به خودش جلب نمیکنه اما نمیدونم چرا به اون خیره
شده بودم داشت برگی که از دستش رو زمین
افتاده بود رو بر میداشت و تو کیسه صورتی که دستش بود می انداخت . قدم هام رو
اهسته کردم . شایدم ایستاده بودم . نمیدونم اما به صحبت هاش با جوان هایی که برگ
های تبلیغاتی پخش میکردن گوش کردم .:میشه یه
دسته از برگ هات رو بدی به من ؟ و وقتی که جوان خسته همه برگ ها رو داد به دستش
نگاهش برق زد . کیسش پر شده بود . رفتم دنبالش . ظاهرش جدید نبود اما اراسته بود .
وارد ترمینال شد و به یکی از باجه ها مراجعه کرد .سریع رفتم پشت سرش تا ببینم کجا
میخواد بره .یه بلیط به مقصدی گرفت که من نمیدونم اسمش چه جوری تلفظ میشه . منم به
مامور باجه گفتم از همون اتوبوس میخوام .در تمام مدتی که منتظر اومدن اتوبوس به جایگاه
بودیم اون رو زیر نظر داشتم . هیچ چیز نخرید ؛ هیچ چیز نخورد . حتی سرش رو بالا نیاورد
.اتوبوس اومد . سوار شدیم .وقتی اتوبوس تو یکی از رستوران های جاده چالوس برای شام
نگه داشت تازه فهمیده بودم مقصد مشترکمون یه
شهری تو شمال کشوره .رفتم سر میزی که داشت غذا میخورد . خیلی صمیمانه ازم استقبال
کرد حتی نصفه نوشابه خودش رو داد به من . صحبت زیادی کردیم . کل قضیه رو براش گفتم
که چرا اونجام و دنبالش بودم . بر عکس خیلی ها اصلا نترسید . حتی جوری بهم نگاه
کرد که انگار همه چیز رو از اول میدونسته
. وقتی صبح از اتوبوس پیداده شدیم کیسه دستش رو ازش گرفتم تا کمکی بهش کرده باشم
.اون جلو حرکت میکرد و منم مثل یه حمال پشت سرش راه میرفتم .نمیدونم اسم اون شهر چی
بود اما خوب یادمه که بارون شدیدی داشت می اومد . چند دقیقه بعد تو یک مینی بوس
کنار همدیگه نشسته بودیم و داشتیم به همدیگه فکر میکردیم . وقتی راننده ترمز کرد و
به اون گفت که رسیدیم. اونم رو کرد به من و جملات راننده رو برای بار دوم برام
تکرار کرد و جمله باید پیاده بشیم رو به اخر حرفش اضافه کرد .جایی که پیاده شدیم خیلی
ترسناک و خیلی قشنگ بود . مینی بوس حرکت کرد و خاک پشت سرش تا مدت ها تو هوا دیده
میشد .ساعت ها تو یک کوره راه حرکت کردیم . دیگه داشتیم به قله کوه میرسیدیم که یه
صحن بزرگ جلوی جاده باز شد که یک روستا وسطش قرار داشت . خیلی به موقع رسیدیم چون
میون اون جنگل انبوه هوا داشت تاریک میشد . در طول مسیر مدام فکر میکردم او این
برگ های تبلیغات رو برای چی میخواد .. وقتی تو ده راه میرفتیم همه به او سلام میکردند
و با تعجب به من نگاه میکردند . به یک خونه قدیمی رسیدیم و هر دومون وارد شدیم . دیگه
سوال اصلی ذهنم اون برگ ها نبود همش میگفتم اینجا چیکار میکنه؟
یکی از اتاق های خونه قابل استفاده بود و بقیش مخروبه . وارد اتاق شدیم و هر
دو نفر نشستیم . ازم خواست با منگنه برگ های درون کیسه رو به هم وصل کنم . منم
قبول کردم .وقتی روسریش رو از سرش برداشت از بلند بودن موهاش که تا اون لحظه ندیده
بودم خیلی تعجب کردم .
وقتی مانتو بلند خودش رو در اورد اندام ریزش بیشتر از اون چیزی که به نظر می امد شکننده بود . از من خواست
اون گوشه اتاق بخوابم و منم قبول کرده بودم . خوابم برد تو خواب همه اتفاقات روز
رو دیدم صدای بوق ماشین های میدان ازادی تو گوشم بود .
صبح فرداش که از خواب بیدار شده بودم یه
تخم مرغ محلی که خیلی زرد بود رو برام درست کرده بود . بعد از خوردن تخم مرغ جواب
همه سوالاتم رو گرفتم . چند دقیقه بعد من و اون تو یک کلاس ایستاده بودیم و شاگرد
های روستایی پشت میزهاشون .با صدای بلند برای همه توضیح داد : از امروز میتونید مشق بنویسید . این برگ ها یک
طرفش سفیده و شما باید اون طرف سفیدش بنویسید
.
بعد از اینکه حرفش تموم شد از من خواست برگ هایی که شب قبل به همدیگه منگنه
کرده بودم رو به دانش اموز ها بدم .
وقتی برگ ها رو به تساوی تقسیم کردم و رفتم جلوی کلاس، یکی از بچه ها روی اون
برگ های انتخاباتی رو دیده بود انگشتش رو بالا اورد و از او پرسید : خانوم اجازه
" عدالت" یعنی چی ؟
و او به من نگاه کرد.
پایان
*: قبلا پایین میدون ازادی همه نوع خلافی پیدا میشد . خوب یادمه ،الان رو نمیدونم.
ادامه مطلب
شما چه خادمی هستید ؟ شما که به اموال این ملت چوب حراج زده اید ؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


