تبليغاتX
علی کنکوری و دردها
hi

"هم‌وزنی خاک می‌کنم"
این جمله را بر شکم دخترم خالکوبی میکنم و بازوی راستش مینویسم فیروزه .میدانی پدر بودن و پدر نبودن چقدر سخت است ؟ وقتی که بر شکم سفید و بی موی دخترم با ماژیک سرمه ای رنگ می نوشتم از شدت غلغلک میخندید و بعد که الکل کم کم فرار میکرد شکمش یخ میکرد . هیچ وقت برای پایان نوشته هایی که بر شکم دخترم نوشتم امضایی نزدم دیگر علی کنکوری نبود . وقتی به دنیا اومد من تا مدت ها بهش میگفتم قاتل حتی حاضر نبودم ببینمش . اخرین باری که همسرم رو دیدم اون داشت تو رحمش دست و پا میزد و تغلا میکرد که زودتر بیاد بیرون اما هیچ وقت ترس از خونریزی و چرخش و خیلی چیز های دیگر که ممکن بود برای همسرم اتفاق بیفد مرا رها نکرد . دختر منو داده بودند تا خالم ازش نگهداری کنه چون مادرم میدونست من به چشم قاتل زنم بهش نگاه میکنم و تاب دیدنش رو ندارم ماه ها گذشت و وقتی که یه روز اومدم خونه دیدم همین بچه تو خونه ای که هیچ کس نیست داره گریه میکنه تا مدت ها نمیدونستم که این بچه من هست بهش گفتم کوچولو ترو کی اورده اینجا اینجا خونه منه نه تو مامانت کجاست اما وقتی فهمیدم دستم رو کشیدم عقب تا انشگتم رو نگیره رفتم از خونه بیرون میخواستم برم و مادرم رو پیدا کنم و بیارمش تا دختر کوچولو رو از اینجا ببره اما وقتی رفتم بیرون پیش خودم فکر کردم نکنه این بچه تو تنهایی اینقدر گریه کنه تا هلاک بشه ؟ برگشتم و وقتی بغلش کردم گرمای بدنش و بوی بدنش مثل همسرم بود . یکی از بزرگترین لذت های پدر بودن این بود که بچه رو خود ادم حمام ببره و من همیشه خودم حمامش میکردم اوایل مادرم مدام از بیرون حمام فریاد میزد که بچه از دستت نیفته صابون تو دهنش نره اما کی بود که گوش کنه بچه یک کیلو صابون میخورد و میرفت بیرون . چشمام رو که باز کردم دیدم از پوشک سایز کوچیک رسیدم به مدیوم و بعد بزرگ و چند روزی هست که دیگه پوشاک نمیخرم . همیشه پنج شنبه ها مهد کودک تعطیل بود و بهترین روز محل کار برای همکار هام چون بچه رو با خودم میبردم سر کار روز اول که مدیر فهمید من با بچم رفتم سر کار با عصبانیت اومد در رو باز کرد و گفت اقای ... ؟ اما تا چشمش به بچه افتاد زبونش بند اومد و گفت میشه بچت رو بغل کنم ؟ دیگه تو اون اداره بچه مال من نبود اصلا پیش من نبود . چند تا خوبی داشت اداره اما یه بدی هم داشت . خوبیش این بود که بچه دیگه به سینه های سفت و سخت یک مرد طرف نیست و همکار های زنم وقتی اونو بغل میکردند سر بچه به نرمی سینه های یک زن میخورد و این از نظر روحی برای بچه ای که مدام تو بغل من بود خیلی خوب بود مخصوصا وقتی ننه گل ابدار چی اداره بغلش میکرد چون زن خیلی تپل و مهربونی بود. اول فکر میکردم اداره برای بچه خیلی خسته کننده است اما وقتی بردمش دیدم هر چیز تو اون اتاق ها میتونه مدت ها سرش رو گرم کنه . البته خرابکاری هم کرد حتی یک بار تو اتاق خود رئیس نشسته بود رو میزو داشت با کاغذ ها ور میرفت که نوشته مدیر رو با لیوان ابی که دستش بود باطل کرد و من خواستم دعواش کنم تا مدیرم کمی اروم بشه اما مدیرم شروع کرد قربون صدقش رفتن و گفتن که بچه اس پیش میاد . یکی نبود اون موقع بهش بگه وقتی نوشته من به چاپ نرسید خب منم ادمم پیش میاد و از حقوقم کم نکن . بچم از خودم تو اداره عزیز تر شده بود و من انگار به لطف اون اونجا بودم . شبهایی که قرار بود در مورد هری پاتر بنویسم قسمت هایی از هری پاتر رو براش میخوندم و دستم رو به بدنش میکشیدم اینقدر خودش رو لوس میکرد که من زنده زنده از خوشحالی میمردم دقیقا مثل وقتی که با هزار تا ایراد گفته بود بابا . خوشحال بودم که هنوز نمیتونه از من در مورد مادرش بپرسه اما نگران اینده بود . که چه جواب هایی میتونم بهش بدم . رو شکمش اینقدر با ماژیک نوشته بودم که مادرم مدام میگفت پوست بچه حساسه اینها سمیه اما من فقط وقتی که میخواستم ببرمش حمام می نوشتم و تو حمام پاکش می کردم یه ایراد بردن دخترم به اداره این بود که لپ بچه قرمز میشد از بس که همکار های بوسش میکردند و ریش زبرشون میخورد به لپش . وقتی می بردمش خونه مادرم تا چند ساعت همکار هام رو نفرین میکرد و می گفت الهی دستشون بشکنه که با بچه اینجوری کردند الهی صورتشون بخوره به سیم ظزفشویی که بچمون اینقدر وصرتش قرمزه . دیگه تقریبا عادت کرده بودم به کتاب خوندن براش تا وقتی که خوابش ببره . همیشه تو تخت من میخوابید اصلا بهتره بگم رو سینه من بود سرش . مادرم مدام شبها سر میزد که من رو بچه نیفتاده باشم تو خواب و بچه خفه نشه . یکی دیگه از لحظات پدر بودن این بود که ادم بچه رو بخوابانه . خیلی خوب بود . بچه ای که از خون من بود و حالا دیگه نبودن مادرش رو برام نا محسوس کرده بود .
روز ها سپری شد و شبها . هنوز صدای مادرم و خالم تو گشوم بود که میگفتند بچه مادر میخواد . دختر فلانی شوهرش مرده یه بچه هم داره تو پدری کن برای بچش تا اون هم مادری کنه . من خودم مادری میکردم و هم پدری . دیگه کسی لازم نبود . تا وقتی که یه تخت بزرگسال و یک بیمار کوچک جلوی چشمم دیدم و جمله های پزشک که " اندام های درونی رشد نکرده ریه ها مشکل دارندو هیچ کاری از کسی بر نمیاد امیدت به خدا باشه شاید تو زمان ما هم معجزه روی بده " می نشستم بالای تختش و به دو دلیل گریه میکردم . یکی اینکه دخترم مریض بود و داشت جلوی چشمم میمرد و یکی اینکه چرا همسرم نباید اون موقع باشه بچه تو مریضیش به مادر احتیاج داره یکی که با انگشت ها لطیف و باریکش بدن دخترم رو نوازش کنه . مادرم رفت مشهد تا شفای دخترم رو از امام رضا بگیره اونجا قفل بست دخیل بست نا نوش شفا پیدا کنه خود من شبهاتا در خونه خدا رفتم و ازش خواستم تنها یادگار همسرم رو از من نگیره با سنگ شیشه خونه خدا رو شکستم بهش ناسزا گفتم گریه کردم زجه زدم که این کار رو با من نکنه من طاقت ندارم اما وقتی که صدات به گوش کسی نرسه چه سود یه شب میاد که نفس های دختر بچه شش سابت رو میشماری و هر نفسی که میکشه بینش ناله خفیف میکنه . بچه ها بر عکس ما بزرگتر ها وقتی مریض میشند ناله نمیکنند ساکت میشند و تو لباس بیمارستان معصومانه تر به نظر میان تا وقتی که یه دفعه خودت رو میبنی که
مامان نفس نمیکشه
مامان یه کاری بکن بچشم نفس نمیکشه
مامان ترو خدا
مامان جون خودت یه کاری بکنم
دخترم نفس نمیکشه
اروم باش راحت شد دیگه این دستگاه ها زجرش نمیدند
من نمیخوام مامان
من دخترم رو میخوام
و تا صبح بغلش میکنی تا همه فامیل جمه بشن که به تو تسلیت بگن و همه بگن عجب مرد بد شانسیه این علی کنکوری که هم همسرش رو از دست داد و هم بچش رو .بعد میرم تو قبر و اخرین لالایی رو براش میخونم تا خواب همیشگیش برش مسلط بشه . همه فامیل ها بالای قبر منتظرند من برم بیرون تا برن دنبال کارهاشون اما صورت بچم رو چطور میتونم بزارم رو خاک ؟ چطور میتنم اونو تو تاریک این اتاقی ک در عمق خواک هست تنها بزارم . براش قصه هری پاتر میخونم تا وقتی تنها شد نترسه . بهش میگم درسته که الان تاریک میشه اما خیلی زود مامان میاد دنبالت و ترو میبره پیش خودش خیلی نترس خیلی زود یکی میاد . خیلی زود نور میاد . ترو خدا وقتی من رفتم گریه نکن . همه ایستادند و من هنوز تو قبر دارم با بچم وداع میکنم که نترس بابا همیشه پیشته الانم که بره مامان میاد دنبالت . چقدر اون زمان خوشحال بودم که بچه نابالغ رو مرده شور نمیشوره چون طافت نداشتم ببین که مرده شور همونجایی رو شکمش رو که من می نوشتم داره با صدر میشوره . داره کافور میماله به جتی ماژیک . هنوز نمیدونم چطور شد که از تو قبر سر از بیمارستان روانی و شک های الکتریکی در اوردم و چند سال بعد شدم علی کنکوری .
پایان
علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط ALI  |