تبليغاتX
علی کنکوری و دردها
hi
با انگشت مرا نشان داد و به درب خروج کلاس اشاره کرد. ابتدا بهت زده تر از این بودم که بتونم باور کنم منو داره با انگشت نشون میده و من مخاطبش هستم اما به نظر می امد که چاره ای نداشتم باید از درب کلاس برم بیرون و بد تر از ان این بود که ندانی به چه گناهی

پیش دانشگاهی بودم و بسیار مغرور . ملعمی داشتیم با قد کوتاه و کمی تپل اما چنان جذبه ای داشت که هر دانش اموز اوباش کلاس را در لحظه سخن گفتن وادار به سکوت می کرد . انچنان با جذبه صحبت میکرد که از پارازیت پراندن وحشت داشتیم . انچنان درس میداد که از گوشت و استخوانش بیرون می امد . انگار سالها با حسا دیفرانسیل و حد و انتگرال زندگی کرده بود که اینک وقت گفتن جزوات اینچنین ساده میشد درس برای ما . نگاهش چنان نافذ بود که دیگر جراتی باقی نمانده بود برای متلک پرانی و همیشه در سر کلاس او همه ساکت بودیم و حتی اگر سوالی پیش می امد با هزار نذر و نیاز و خدا خدا که نکنه فریاد بزنه سوال رو مطرح می کردیم. وقتی خر خوان های کلاس پیشش رفتند و درخواست گرفتن کلاس خصوصی دادند انچنان خشمگین بود که در سر کلاس فریاد زد ساعت خالی برای این گونه کار ها ندارد و تمام ساعاتش در طول هفته پر است برای اموزش و پرورش و هرگز چیزی کم مایه نمیگذارم که شما به دوباره گفتن من و یا معلم دیگری اجتیاج پیدا کنید . و به واقع چنان بود. هنوز جزوه اش را دارم و میدانم همکلاسانم خواهند داشت تا از معلمی که یک بار برای همیشه داشتیم و دیگر نمونه ای برای اون پیدا نکردیم و نخواهیم کرد . انچنان مورد احترام ما ماند که اینک هر از گاهی یادش میکنیم و برایش ارزوی سلامتی و ارزویی که ای کاش همه همچون او برای به دست اوردن یک لقمه نان حلال در کلاس انگونه از خود مایه بگذارد که برای دریافت پول خودش بخندد و بگوید نیازی نیست.

اری او بود که با انگشت مرا نشان داد و درب خروج انچنان متحیر بودم همچون راننده ای که بعد از تصادف از صحنه فرار کرده بیرون ایستادم تا امد و سخن گفت اما نه انچنان که همیشه در کلاس بانگش مرا وادار به سکوت میکرد . این بار با لحنی از سر دلسوزی بود و کلامش شبیه پدرم بود .ارام گفت :

امروز قبل از کلاس ترو تو خیابون دیدم و دیدم چی تو دستت بود، این کار رو انجام نده تو جای پسر منی این کار اخر و عاقبت نداره

لحظه ای به خود امدم که چی در دستانم بود که انگشتانش را به هم چسباند که فهمیدم سیگار کشیدنم را دیده است

ان زمان دو سال بود که سیگار کشیدن را شروع کرده بودم و چندان برایم مهم نبود کسی بداند یا نه اما انگار مخفی کردن سیگارم از پدرم خیلی طول کشیده بود که اینک او مرا نصیحت میکرد.

نمیدانم او کجاست و چه میکند اما یک درس بجز درس حساب دیفرانسیل را به من اموخت و ان درس در اوردن نان بود که باید انچنان کار امجام دهی که به دوباره کاری خودت نباشد تا نان و لقمه در گلویت گیر نکند و خفه ات کند و من این درس را از او قبول کردم خدا حفظش کند هر جا که هست .

علی

(تقدیم به معلم دوران پیش دانشگاهیم اقای دهقان دبیر حساب دیفرانسیل و انتگرال )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط ALI  |