تبليغاتX
علی کنکوری و دردها
hi

من غمناک به غم خندیدم

 

من احمق به خرد خندیدم

 

من بی چاره به امکان خندیدم

 

من بی جان به حیات خندیدم

 

من بیمار به سلامت خندیدم

 

من چرت نویس به نوشته های تو خندیدم

 

من بی کس به گردهمایی های شماخندیدم

 

من بی کس به دوستی خندیدم .

 

من بی تو به شما خندیدم

 

من نفرت به عشق خندیدم

 

من پر حرف به سکوت خندیدم

 

من به قبر خندیدم

 

من به زندگی اخم کردم

 

به خدا خندیدم

 

به ملائک تجاوز کردم

 

به شما زخم زدم

 

به انها انگ زدم

 

به اطرافیان سیلی زدم

 

به طبیعت نقب زدم

 

به حیوانیت سیلی انسانی زدم

 

به رحمت تهمت غضب

 

به کینه تهمت عشق

 

به غم تهمت یار

 

به خون تهمت فرار بودن.

 

من واین همه کار مفید؟ . سکوتی از سر تسلیم خشمی از سر کینه ، انکاری از سر وحشت . رویارویی انسان با مرگ سه مرحله دارد

 

 .1) انکار .2) خشم .3) پذیرش . انکار کردم . خون را انکار کردم .نه رنگ خون نیست . رنگ قرمز سس کچاپ غذای دیشب است . شاید در اخر زمان مردان عادت دارند ( شوخی قبیحی است) . شاید عادت جمع شده که بعد از بیست و اندی سال هم اینک یکجا و به این شدت و مقدار دفع میشود . انکار کردم . سکوت کردم تا دیگری انکار مرا انکار نکند .مدتی گذشت . دروغ گفتم . دروغ را چنان حقیقت وار به دیگران گفتم که دیگر جزئی از ملکه و پادشاه ذهن خسته من شده بود . دروغ را چنان به خوبی گفتم که واقعیت در مقابلش دروغ مینمود .اما چه سود که دیگر مجال انکاری نیست و دیگر مجال تحملی نیست . به مرحله دوم رسیدم .خشم . چرا من؟ من هنوز جوانم . شاید حتی کودک . من هنوز به دهه چهارم زندگی لبخند نزدم . چرا ؟ چرا من ؟ دیگر توان انکار نداشتم . خون در جلوی چشمانم خشک میشد . دروغ ها رسوا میشد . غمها هویدا . رنگهای تیره روشن . نور سپیده سر زده بود اما چندان روشن نبود . همه چیز را از سر خشم در هم شکستم . دستم برید . خونم دوباره جاری شد . غم هایم سرازیر شد . تحرک را به فعلیت رساندم . همه را راندم از بر خویش . یاری نبود همان ها که متنفرم کرده بودند هم رفتند . در گوشه اتاقم جمع شدم . مدام تکرار میکردم چرا من ؟ من که در تبعید هم اینک در چنگال مرگ . در چنگال خدا . در چنگک تقدیر . چرا خوشبخت تران خوشبخت تر میشوند و من بی کس تر ؟ از خشم خسته شدم . از عصبانیت خسته شدم. تنها شده بودم . خشمم فرونشت .اتشم فواره بود و هم اینک خاکستر . غم را حس کردم که به من نزدیک میشود . به مرحله پذیرش رسیده بودم . ویزیت لطفا . همچون گرگ پیری که دیگر توان رهبری گله را ندارد همه را ترک کردم . همچون پیر زن پیراسکیمویی که به مرگ روزهای اینده خویش اگاه شده است به یخ ها پناه بردم . تنهایی پناه بردم . گوشه ای در میان یخ ها در ان کولاک برف پیدا کردم . گوشه ای که به هیچ انسانی شباهت نداشت .

 

سکوت بود و طوفان و هم اینک انتظار برای مرگ . هیچ کس نبود . فقط انتظار مرگ . این انتظار عجیب کشنده است . باور نداری ؟ روزی حس خواهی کرد . اندکی در برف خرامیدم . تنها بودم چشمانم به خواب نمیرفت . دست را تکان دادم . در سرمای ریزش برف و کولاک دستانم به گرما رسید . دقیق تر نگریستم . ..... خسته تر از من در برف ها مچاله شده است . هنوز زنده است . انتظار ها مشترک شده بود . غم ها تقسیم . نیمی از غم او را برداشتم . نیمی از غم خود را که باید به او میدادم در نزد خود ودیعه نگهداشتم . دروغ گفته بودم اینک باز هم دروغ گفتم . میخواستم در کنارش تا لحظه مرگ وراجی کنم . انگشت اشاره خود را به نشانه سکوت به بینی خود چسباند . مرا وادار به سکوت کرد .میخواست .........د . ترسیدم . من از جای بلند شدم . من رفتم در انبوه طوفان بی خبری ایستادم . نگران بودم .

 

کدام یک از ما زودتر تسلیم میشود ؟ من یا او ؟ ؟ ...؟همچنان در برف ایستاده ام و به درون ان گوشه ای که نشسته است باز نخواهم گشت تا اینده .

 

دقیقتر از گذشته گریسته بودم .

 

 

 

محمد علی بهمنی :

 

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست

 

به تنگ چشمی مردم زوال پرست .

 

و

 

اهرمن دارد مجابم میکند

 

لای لایش گاه خوابم میکند .

 

 

"هر کی خوابه خوش به حالش ، من به بیداری دچارم "

 

علی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط ALI  |