برخیز بر خیز طوفان سرب باروت اینجا نسل ها گندیده
است
ای پیکر وطن من خفته ای
بیدار شو اینجا ظلم جریان دارد و ماناظر به ظلم
مردمانی پست تر از ما تاریخ سراغ ندارد
مردمانی نامرد تر از ما به خود ندیده است دنیا
چشم ها را باز کن عروسک ساخته دست کولی فقر
همراه باد ها برخیز و حق را طلب کن
اینجا همیشه شب است
خون بیگناهان بر رود جریان دارد وطن
عروسک فقر رقصان میاید و با دست پر برای ما
عروسک فقر میخندد و خدا خوابیده است
ساعت کوکی این بمب از کار افتاده است
همه اینجا در تلاش های جنسی برای رسیدن به اوج لذت
ناکام ماندند
در تغییر فصل ها کسی به فکر فرو نمیرود
انسان ها همچون متغییر های ایکس فرمول های ریاضی
برای همیشه
مجهول مانده اند و جواب حل مسئله انسانیت غیر قابل
قبول گشته است
حکایت ها خبر از درد میدهد اما از تنفس مصنوعی خنده
رویان
زمزمه ها را گوش میکنم
نه زمزمه نیست
عده ای دندان بر دندان می سایند
اینجا مردم خشمگین هستند وطن
فوران کن دماوند من همه ما را به گرد خاک خود بیارا
سوره های قران حکایت از خشم خدا دارد اما چرا
ایستاده است ؟
بیرون بریز این عقده چنین ساله را بیرون از دل تاریخ
دهان ها را با سوزن و نخ به هم دوختیم تا از راه
بینی نفس بکشیم
کجایند ادم
هایی که برای تحویل سال برای همه ارزوی خوشبختی میکنند؟
از انا بخواه تا بیایند و ارزوی را نظاره کنند در کفن
از پنچره ها چه توقع ؟
پشت هر پنجره دیواری است همچون شب های کافه های دود
گرفته در غبار چشم
در کارزار چیزی ترا میخواند اما ما خشته ایم از ادم
ها
خسته ایم از
درد ها
چه خبر داری
از ان قاصدک امید ؟
"قاصدک هان چه خبر اوردی ؟"
تو غلط کردی که خبر اوردی
بر گرد قاصدک به پیش ان بخار جلوی چشمان مشروط در
ترم های دانشگاه ازاد
اینجا درس های زندگی را میخوانیم اما
زندگی ابتدا امتجان میگیرد و بعد از اندکی درس
امتحانش را میدهد
در اینجا به قول صادق هدایت
"انسان ها با یک لب و زبان و توده ای دل و روده
به الت جنسی متصل هستند"
چه راست گفت صادق دروغ گوی و گمراه کننده
اینجا انسان ها فقط سخن میگویند و فقط شهوت خالی
میکنند
اینجا چراغ ها خاموش است
من از انسانیت دور مانده ام
اشک ها را دیدم اما به انها توجه نکردم
شبها را دیدم اما برای طلوع سپیده دعا نکردم
ای کاش اینچنین نمیکردم با خود و سپیده
بی خبر ماندم از دوست
از جاده های پر پیچ
از غم های
غمناک و دردناک
از درد
کشیدن های زن پیر همسایه
همان زنی که من هرگز از باغچه اش سیب ندزدیدم تا
بتواند سیب بخور دبرای فشار خونش
علی

